شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

گُرد آفرید، دختر ایرانی

دخترک روی سنگفرش پیاده رو راه می رفت و موزائیک ها را می شمرد. این طوری می توانست در حین راه رفتن کتانی هایش را ببیند. چقدر طول کشیده بود تا پول هایش را جمع کند و کتانی هایی را که به قول خودش All Star بود بخرد. حالا که به کفش هایش نگاه می کرد می دید که چقدر دوستشان دارد...- سلام! چرا وقتی راه می ری به کفشهات نگاه می کنی؟دخترک رویش را که برگرداند پسری هم سن و سال خودش دید. همقدم با دخترک راه می آمد و در حالیکه دست هایش توی جیبش بود سعی می کرد از دخترک عقب نماند. دخترک بی توجه به او راه می رفت. پسرک ادامه داد: اسم من سُهرابه... دانشجوی معماری ام... می تونم بپرسم اسمت چیه؟... دخترک قدم هایش را تند تر کرد. سهراب منتظر جواب بود. دخترک اما فقط به زمین نگاه می کرد و تند تند راه می رفت. چند متری جلو تر سهراب قدم هایش را آرام کرد. آرام و آرامتر و آرامتر و بالاخره ایستاد و رفتن دخترک را نگاه کرد. ابروهایش را بالا انداخت و برگشت. دخترک هنوز هم به زمین، به کفشهایش نگاه می کرد و راه می رفت...
***
چه رویای زیبایی است. یا شاید هم نیست. هر چه هست دلپذیر است. دلپذیر با کمی تلخ مزگی... سهراب گویی در رقص است. رقص شمشیر!شمشیرش را بالا می آورد و با آهنگ خاصی به شمشیر همرزمش می کوبد. همرزمش کیست؟ یک دختر زیبا!شمشیر را بر نیان می گذارد. بر اسب سوار می شود و هم گام با دختر زیبا اسب می راند. باز از اسب پیاده می شود و باز رقص شمشیر می کند. سهراب به آهنگ رقص، شمشیر را بالا می برد. نور خورشید بر چشمش می تابد. ناگهان تیغی سینه اش را می بُرد. چه زخم دلخراشی! چه زخم شیرینی!! سهراب به چهره دختر زیبا نگاه می کند. دختر در حالیکه باد با گیس های بافته شده سیاهش بازی می کند می خندد. شمشیر خونین را به نیان می گذارد و به سمت دژی در دوردست فرار می کند...... سهراب از خواب پرید. تهمینه نگاهش کرد و لبخند زد. پور رستم دستان در میان نوازش دست های لطیف مادر قدرتی نداشت. تهمینه دستی بر بازوی ستبر سهراب خردسال کشید و در دل زور و توان رستم را ستود. چه تفاوتی بود بین رستم و سهراب؟! یکی پر از خرد و اندیشه بود و دیگری خام و عجول:چو رستم پدر باشد و من پسرنباید به گیتی کسی تاجور
در میان سپاه توران که رهسپار ایران است، در میان بزرگان و خردمندان گفتگو جاریست. اما بر همه احوال کودک خردسالی حکم می راند. سهراب به این می اندیشد که کیکاووس را سرنگون کند و رستم را به پادشاهی ایران بنشاند.سهراب: اولین هدف کجاست سردار؟- دژ مرزی که در حد فاصل مرز ایران و توران است. باید دژ را فتح کرد.سهراب: حکمران دژ کیست؟ یار و یاور او کیست؟- گژدهم ... او از پهلوانان قدیمی ایران است که اینک رخت کهنسالی به تن کرده. شخص قابلی به جز هژیر در دژ نیست که به پیشواز ما بیاید. شکست او هم حتمی است...سهراب: هیچ کس دیگری نیست؟- هیچ کس سرورم... هیچ کس...در میان دژاما کسی بود که قلبش برای ایران می تپید...
دژ مرزی در آستانه سقوط است. هژیر بی تعقل و اجازه به جنگ سهراب رفته و شکست خورده است. حالا گژدهم پیر مانده و یک دژ بی پناه بر سر راه ایران. در دژ اما کس دیگری هم هست. همو که قلبش برای ایران می تپد. از نامش اگر می پرسید گُرد آفرید صدایش می کنند. دختر زیباییست! ... و دلیر و شجاع و درنده همچون شیر...از یک سو:زنی بود برسان گُردی سوارهمیشه به جنگ اندرون نامدارکجا نام او بود گُرد آفریدزمانه ز مادر چنین ناوریدو از سوی دیگر:یکی بوستان بُد اندر بهشتبه بالای او سرو، دهقان نکشتدو چشمش گوزن و دو ابرو کمانتو گفتی همی بشکفد هر زمانامید دژ به گُرد آفرید است. دختر زیبا برای پاسداری از ایران باید به جنگ سهراب برود...
***
سهراب از دور جوان رعنایی دید. گُرد آفرید بود که زره پوشیده بود و گیسوی بلندش را زیر کلاه خود پنهان کرده بود. سهراب به یاد رقص شمشیر افتاد و دلش لرزید. ندانست چرا. مبهوت ماند. گُرد آفرید نعره کشید. سهراب به خود آمد. زره به تن کرد و آماده نبرد شد. دختر ایرانی تیری به سمت سهراب پرتاب کرد و سهراب با نیزه اش به گُرد آفرید حمله برد. رد خون جاری شده بود و هر دو زخمی شده بودند. سهراب سعی کرد با نیزه گرد آفرید را از اسب بیندازد. دختر زیبا به تندی شمشیر کشید و نیزه سهراب را به دو نیم کرد. سهراب خشمگین شد و حمله برد. درگیری شدت گرفت. گرد آفرید خنجر کشید. سهراب گرز به دست گرفت. نبرد بالا گرفته بود. سهراب دست خود را خشمگینانه به سمت گرد آفرید برد، کلاه خود او را گرفت و از سرش بیرون کشید... آبشار سیاه رنگ موهای دختر ایرانی از سرش پایین ریخت و در باد بیابان وزیدن گرفت. چشمان سیاه گُرد آفرید خنجری بر قلب سهراب کشید. همه چیز به یکباره متوقف شد. همهمه ها فرو افتاد و آنچه باقی ماند سکوتی بود در میان چهره های مبهوت...سکوت سنگین، سراسر دشت را فرا گرفت. سهراب به خود آمد. کمند به دست گرفت و به سوی گرد آفرید پرتاب کرد. دختر ایرانی اینک کت بسته در اسارت سهراب بود. سهراب باز هم در چشمان سیاه دختر زیبا نگاه کرد.گرد آفرید گفت: سهراب! به سپاهیانت نگاه کن که چگونه به ما نگاه می کنند. جنگیدن با دختر گژدهم برای تو افتخار نخواهد بود. پس عاقل باش و کار را به مصالحه و گفتگو بگذار...سهراب چیزی نگفت. فقط گُرد آفرید را نگاه کرد.
***
گژدهم با نگاهی آمیخته به ترس گفت: دژ در تصرف توست پهلوان جوان! اگر می خواهی قتل عام کن و اگر می خوهی امان بده. اما آگاه باش که از دست رستم دستان امان نخواهی یافت...سهراب از شنیدن نام پدر قوت قلب گرفت. چیزی نگفت. فقط گرد آفرید را نگاه کرد و لبخند زد. گرد آفرید گفت: ایرانیان به ازدواج تورانیان در نمی آیند! هیچ میدانستی؟...خنده از لب سهراب رفت. نگاهش را از دختر ایرانی برید و در محیط اطراف گرداند. همین یک جمله برای او کافی بود. گرد آفرید با خنجر زخمی اش کرده بود و حالا زخم کاری تری به او می زد.دژ تصرف شده و گفتگو پایان یافته بود. سهراب برخواست. فرمان حرکت داد و رهسپار دیار ایران شد. قلمرو ایران به پور تهمتن خوش آمد می گفت و سهراب سعی می کرد به امید دیدار رستم دستان گرد آفرید را فراموش کند...سرِ فتنه دارد دگر روزگار... من و مستی و فتنه چشم یار...
***
پیر حماسه سرا، تهمینه را عاشق رستم کرد، منیژه را به کمند عشق بیژن اسیر نمود و سودابه را در آرزوی سیاوش سوزاند، اما این بار سهراب به کمند عشق گرد آفرید افتاد و پاسخ نشنید...
***
دخترک همچنان پایین را نگاه می کرد و قدم هایش را می شمرد. از روی سایه ها می پرید و قدم هایش را کوتاه و بلند می کرد. کتانی های All Star از نو بودن می افتاد و خاکی می شد. مثل روزهای عمر دخترک گه نمی دانست چه زود می گذرد...

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر